تبليغاتX
آفاق
آفاق
افق روشن... 
قالب وبلاگ
گُلبانگ بلوچ

دیوان شعر عبدالسلام بزرگ زاده به زبان بلوچی

دل اِنت کعبه
حاجی آیان اِنت که هر روچ حج کن اَنت
روچ په روچ چَمّان وتیگان پَچ کن اَنت
دَر بگئیج اَنت دلجمئین بیل ءُ ِبرات
ِبرادران نا سرپدئین سرپَد کن اَنت
گون وتی زانتکاری ءُ دانشوری
کولَّذ ءُ دازان وتیگان مَچ کن اَ نت
هینزک ءُ مُضاتی هُرماگان وتی
بَهر کنَنت په بئ وسان نئئ ِرچ کن اَنت
حاجیان په حج روگ حاجی نَبَنت عبدالسلام
آ که تِچکئین راه ءُ رَهبندءِ رسولءَ کج کن اَنت
 


ائ شعر نَدربیت په بلوچستان ءِِ مَزنئین شاعرءُ بلوچی شعرءُ زبان ءُ ادب ءِِِ بُندرءُ بنگئیج واجه مولوی عبدالله روانبد.خداوند آئیءِقبرءَ روژناءُ جنّت الفردوس نصیبءُ کسمت کنات.
 
 
شعرعبدالسلام بزرگ زاده
 
[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 12:24 بعد از ظهر ] [ افق ]
پروردگارا !

من دشمنی ندارم.

اما اگر بخواهی برایم دشمنی به وجود آوری او را از من قویتر کن؛

تا پیروزی تنها از آن حق باشد!

و اما شما ؛

پس از مرگ با دشمنانتان دوست خواهید شد.

(جبران خلیل جبران)

 

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 7:19 بعد از ظهر ] [ افق ]

دو دوست

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم؛ بر چهره دیگری سیلی زد.
دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت: امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند.
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.
بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ یر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.
دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد.

[ یکشنبه 20 فروردین1391 ] [ 10:39 قبل از ظهر ] [ افق ]
از محبت چون خودی محکم شود

قوتش فرمانده عالم شود

پیر گردون کز کواکب نقش بست

غنچه ها از شاخسار او شکست

پنجه ی او پنجه ی حق می شود

ماه از انگشت او شق می شود

در خصومات جهان گردد حکم

تابع فرمان او دارا و جم

با تو می گویم حدیث بوعلی

در سواد هند نام او جلی

آن نوا پیرای گلزار کهن

گفت با ما از گل رعنا سخن

خطه ی این جنت آتش نژاد

از هوای دامنش مینو سواد

کوچک ابدالش سوی بازار رفت

از شراب بوعلی سرشار رفت

عامل آن شهر می آمد سوار

همرکاب او غلام و چوبدار

پیشرو زد بانگ ای ناهوشمند

بر جلو داران عامل ره مبند

رفت آن درویش سر افکنده پیش

غوطه زن اندر یم افکار خویش

چوبدار از جام استکبار مست

بر سر درویش چوب خود شکست

از ره عامل فقیر آزرده رفت

دلگران و ناخوش و افسرده رفت

در حضور بوعلی فریاد کرد

اشک از زندان چشم آزاد کرد

صورت برقی که بر کهسار ریخت

شیخ سیل آتش از گفتار ریخت

از رگ جاں آتش دیگر گشود

با دبیر خویش ارشادی نمود

خامه را بر گیر و فرمانی نویس

از فقیری سوی سلطانی نویس

بنده ام را عاملت بر سر زده است

بر متاع جان خود اخگر زده است

باز گیر این عامل بد گوهری

ورنه بخشم ملک تو با دیگری

نامه ی آن بنده ی حق دستگاه

لرزه ها انداخت در اندام شاه

پیکرش سرمایه ی آلام گشت

زرد مثل آفتاب شام گشت

بهر عامل حلقه ی زنجیر جست

از قلندر عفو این تقصیر جست

خسرو شیرین زبان ، رنگین بیان

نغمه هایش از ضمیر «کن فکان»

فطرتش روشن مثال ماهتاب

گشت از بهر سفارت انتخاب

چنگ را پیش قلندر چون نواخت

از نوائی شیشه ی جانش گداخت

شوکتی کو پخته چون کهسار بود

قیمت یک نغمه ی گفتار بود

نیشتر بر قلب درویشان مزن

خویش را در آتش سوزان مزن

 

اقبال لاهوری

[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 7:10 بعد از ظهر ] [ افق ]

ای نفس من! برای چه کسی سوگواری میکنی در حالیکه از ضعف من آگاهی؟ تا کی در خواب به سر میبری در حالیکه برای به تصویر کشیدن خواب هایت چیزی جز سخن آدمی ندارم؟

بنگر ای نفس من ! چگونه عمرم را برای گوش فرا دادن به تعالیم تو سپری کرده ام ؟ بنگر ای عذاب دهنده من. اینک قدرتم را در جستجوی تو از دست داده ام.قلبم ملک من بود و حالا برده ی تو شد. صبرم مونسم بود و اینک مرا سرزنش میکند. جوانی یارم بود و امروز مرا ملامت میکند. چیزی است که از خدایان بدست آوردم. پس به چه چیز طمع میکنی؟؟ خویشتنم را انکار کردم و لذات زندگی ام را ترک گفتم و عظمت عمرم را رها نمودم و چیزی یا کسی جز تو برایم باقی نمانده است.پس با عدل دادگری کن یا از مرگ بخواه تا مرا رها سازد.

بر من رحم کن ای نفس !

[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 4:20 بعد از ظهر ] [ افق ]

ای بلوچستان تویی اسرار من

من بلوچم هر بلوچی یار من

ای بلوچستان دوای درد من

ای بلوچستان تویی تیمار من

تو تیای خاک تو در چشم من

بوی تو درمان کند بیمار من

من بلوچم نام من تاریخ من

جز بلوچی کس نبود غم خوار من

من بلوچم مرد جنگی مرد کوچ

می نوازد مردی ام را تار من

[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 5:56 بعد از ظهر ] [ افق ]
 

به اندوه خود لبخند بزن!

حتی باوجود همه ی سختی های زندگی, باز باید توان آن را داشته باشیم كه (( لبخند ))

را از لبانمان دور نكنیم. یكی از دوستانم پرسید: (( چگونه می توانم لبخند بزنم,

درحالی كه وجودم آكنده ازاندوه است؟! )) به او گفتم :

(( به اندوه خود لبخند بزن; زیرا ما از اندوه مان بزرگ تریم .))

انسان به تلویزیونی می ماند كه هزاران شبكه دارد. اگر شبكه ی (( بصیرت )) را

روشن كنیم, روشن می شویم. اگر شبكه ی (( اندوه )) را روشن كنیم, اندوه می شویم.

اگر شبكه ی (( لبخند ))را روشن كنیم , لبخند می شویم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ 8:38 بعد از ظهر ] [ افق ]
 

کشف قفس

چرا مردم قفس را آفریدند ؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟
چرا پروازها را پر شكستند ؟
چرا آوازها را سر بریدند ؟
.
پس از كشف قفس ، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
كلاف لاله سر در گم فرو ماند
شكفتن در گلوی گل گره خورد
.
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید ؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید ؟
.
چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت ؟
چه شد آن آرزوهای بهاری ؟
چرا در پشت میله خط خطی شد
صدای صاف آواز قناری ؟
.
چرا لای كتابی ، خشك كردند
برای یادگاری پیچكی را ؟
به دفتر های خود سنجاق كردند
پر پروانه و سنجاقكی را ؟
.
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد
.
خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند

 

[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 5:13 بعد از ظهر ] [ افق ]

 

 

 

میزی برای کار


کاری برای تخت


تختی برای خواب


خوابی برای جان


جانی برای مرگ


مرگی برای یاد


یادی برای سنگ


این بود زندگی
....

 

[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 5:9 بعد از ظهر ] [ افق ]

                                                          

در زندگي، انسان سه راه دارد:

راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است.

راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان ترين راه است.

و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ ترين راه است.

[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 6:39 بعد از ظهر ] [ افق ]

الفبای زندگی


الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویاپی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارند ه ها


ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزكیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت


د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
‌ذ: ذكر گوپی برای اخلاص عمل

ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیركی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها


س: سخاوت برای گشایش كار ها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص: صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد


ط: طا قت برای تحمل شكست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت


ف: فداكاری برای قلب های درد مند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس


ل: لیاقت برای تحقق امید ها
م: محبت برای نگاه معصوم یك كودك
ن: نكته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترك

[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 8:13 بعد از ظهر ] [ افق ]

 بازتاب موسیقی در ادب فارسی

الف) رابطه ی ادبیات و موسیقی

درخشش علوم و صنایع ایران، در دوره ی ساسانی بود. هنر موسیقی نیز در اثر تشویق شاهان رونقی به سزا یافت. در دوره ی اردشیر موسیقی دانان طبقه ی جداگانه ای را تشکیل داده و به مقام ویژه ای نایل شده بودند.
در دوره ی خسرو پرویز موسیقی پیش رفت بسیار کرد. از نوشته های شاهنامه فردوسی و خسرو شیرین نظامی برمی آید که «باربد» بزرگ ترین موسیقی دان این زمان بوده است. (وی را مبتکر ۳٦۰ لحن موسیقی می دانند) از دیگر موسیقی دانان این دوره می توان «نکیسا»، «بامشاد» ، «رامتین» و «آزادوار چنگی» را نام برد. در دوره ی ساسانی ۷۲ نغمه از نغمه های موسیقی رواج داشته است. از آن جمله : پالیزبان ، سبزه، باغ سیاوشان، راه گل ، شادباد، تخت درویش، گنج سوخته، دل انگیزان، تخت طاقدیس ، چکاوک، خسروانی، نوروز، جامه دران، نهفت ، گلزار، در غم، گل نوش و زیرافکن که هنوز برخی از این اصطلاح ها در موسیقی امروز ما رایج است.
این نغمه ها از سده ی چهارم به بعد بیش تر می شود. در زمان ساسانیان برای اوستا، کتاب مقدس زردشتیان تفسیری به نام «زند» نوشتند و آن را هنگام مناجات با لحن موسیقی خواندند. شاید بتوان گفت نخستین ارتباط شعر و موسیقی ما از همین جا سرچشمه گرفته باشد. چنان چه حافظ آن را مطلع یکی از غزل های معروف خود قرار داده است:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی / می خواند دوش درس مقامات معنوی
و فرخی می گوید :
زند و اف زند خوان چو عاشق هجر آزمای / دوش بر گلبن همی تا روز ناله ی زار کرد


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 مهر1390 ] [ 7:55 بعد از ظهر ] [ افق ]
  وقتی که با خدا گل یا و پوچ بازی میکنم ترسی نداشته

 باشم چون خدا همیشه  دوتا دستاش پره.

 

آموختم خدا همه چیز را در یک روز نیافرید

 پس نباید من همه چیز را در یک روز از او بخوام.

 

آموختم آخر هرچیزی خوبه پس اگه خوب نبود یعنی هنوز آخرش نشده.

 

آموختم خدا بهتریناشو به اونایی میده که

 حق انتخابشون میدن دست خدا.

 

آموختم اگر تنها ترین تنها شوم بازهم خدا هست...

 

[ دوشنبه 14 شهریور1390 ] [ 7:13 بعد از ظهر ] [ افق ]
نیایش برترین جلوه ی عشق است . نیایش با دعا خواندن تفاوت اساسی دارد . دعا خواندن از سر میجوشد و نیایش از دل . آنها كلمات اند و نیایش ، سكوت محض .
خدا همه چیز ما را می داند ، بنابراین ، به كلمات ما احتیاجی ندارد . او پیش از آنكه ما بگوییم ، شنیده است . نیایش ، محاوره نیست ، بلكه ارتباطی است در سكوت و خلوت . نباید چیزی گفت ، نباید چیزی خواست ، نبایدچیزی طلب كرد ، زیرا پیشاپیش همه چیز داده شده است . خدا پیش از آن كه تو او را بخوانی ، تو را خوانده است . مولوی چه خوب گفته است كه ؛ اولیا دهانشان از دعا خواندن بسته است . آنها در همه لحظات مشغول نیایش اند . در ساحت نیایش ، حتی فكر نیز باید خاموش شود . آنجا فقط چشمان خویش را ببند ، سر خویش را قدری فرو بیاور و مستغرق دریای او شو .
در آن خلوت درون ، جایی كه كلمه ای رد و بدل نمی شود ، برای نخستین بار صدای نجواگر خداوند را می شنوی . این صدا را فقط در آن سكوت و سكون عظیم می توان شنید . این صدا فقط در قلب طنین می اندازد . هنگامی كه دل را از هیاهوی دل مشغولی ها خالی كردی ، نجوای او به گوش می رسد . در واقع دل توست كه با تو سخن می گوید . دل در این هنگام ، همچون نی بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است . حتی در این ساحت نیز پیام او در قالب كلمات به گوش نمی رسد ، بلكه او بی كلام سخن می گوید . او تو را با احساس سپاس و قدردانی سرشار می سازد و تو را لبریز از حضور حقیقت در ساحت جانت می كند . او همه ی این كارها را بدون واسطه كلمات انجام می دهد . بدون كلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه .

[ جمعه 24 تیر1390 ] [ 9:46 قبل از ظهر ] [ افق ]

آدم نشدن پسر!(طنز)

زندگی یک نردبان و خلق آویزان از آن(طنز)

پدری با پسری گفت به قهر

که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا

در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست

بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن

زنده گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت

حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن

امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر

نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی

تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان

گفت این نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی

گفتم آدم نشوی جان پدر»

 

[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 10:23 قبل از ظهر ] [ افق ]
مثنوی دانشجویی / طنز

مثنوی دانشجویی

اول اشعار با نام خدا

با سلامی خدمت اهل صفا

"نسل بعد از نسل بعد از من" سلام

نسل شوت و نخبه و لمپن سلام

بشنو از من چون حکایت می کنم

درد دانشجو روایت می کنم

در هوایی سرد شعری گفته ام

بشنوید از درد شعری گفته ام

"سینه خواهم شرحه شرحه از فراق"

تا بگویم فرق خر را با الاغ!

"هرکسی از ظن خود شد یار من"

کرد کاه و یونجه اش را بار من


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 10:20 قبل از ظهر ] [ افق ]

من نوکر بادنجان نيستم

 بادنجان

نوکر بادنجان به کساني اطلاق مي شود که به اقتضاي زمان و مکان به سر مي برند و در زندگي روزمره ي خود تابع هيچ اصل و اساس معقولي نيستند. عضو حزب باد هستند، از هر طرف که باد مساعد بوزد به همان سوي مي روند و از هر سمت که بوي کباب استشمام شود به همان جهت گرايش پيدا مي کنند.

 

خلاصه طرفدار حاکم منصوب هستند و با حاکم معزول به هيچ وجه کاري ندارند. آنان که عقيده ي ثابت و راسخ ندارند و معتقدات خويش را به هيچ مقام و منزلتي نمي فروشند اگر به آنها تکليف کمترين انعطاف و انحراف عقيده شود بي درنگ جواب مي دهند من نوکر بادنجان نيستم.

 

اما ريشه ي اين ضرب المثل:

نادرشاه افشار پيشخدمت شوخ طبع خوشمزه اي داشت که هنگام فراغت نادر از کارهاي روزمره با لطايف و ظرايف خود زنگار غم و غبار خستگي و فرسودگي را از ناصيه اش مي زدود. نظر به علاقه و اعتمادي که نادرشاه به اين پيشخدمت داشت دستور داد غذاي شام و ناهارش با نظارت پيشخدمت نامبرده تهيه و طبخ شود و حتي به وسيله ي همين پيشخدمت به حضورش آوردند تا ضمن صرف غذا از خوشمزگيها و شيرين زبانيهايش روحاً استفاده کند.

 

روز برنامه ي غذاي نادرشاه خورشت بادنجان بود و چون بادنجان به خوبي پخته و مأکول شده بود. نادر ضمن صرف غذا از فوايد و مزاياي بادنجان تفصيلاً بحث کرد.

پيشخدمت زيرک و کهنه کار نه تنها اظهارات نادرشاه را با اشارت سر و گردن و زير و بالا کردن چشم و ابرو تصديق و تأييد کرد بلکه خود نيز در پيرامون مقوي و مغذي و مشهي و مأکول بودن بادنجان داد سخن داد و حتي پا را فراتر نهاده ارزش بهداشتي آن را به آب حيات رسانيد!

 آنان که عقيده ي ثابت و راسخ ندارند و معتقدات خويش را به هيچ مقام و منزلتي نمي فروشند اگر به آنها تکليف کمترين انعطاف و انحراف عقيده شود بي درنگ جواب مي دهند من نوکر بادنجان نيستم.

چند روزي از اين مقدمه گذشت و مجدداً خورشت بادنجان براي نادر آوردند. اتفاقاً در اين برنامه ي غذايي بادنجان به خوبي پخته نشده بود و به طعم و ذائقه ي نادرشاه مطبوع و مأکول نيامد لذا به خلاف گذشته و شايد براي آنکه پيشخدمت را در معرض امتحان قرار دهد از بادنجان به سختي انتقاد کرد و با قيافه ي برافروخته گفت:

اينکه مي گويند بادنجان باد داردف نفاخ است، ثقيل الهضم و ناگوار است دروغ نگفته اند.

 خلاصه بادنجان بيچاره را از هر جهت به باد طعن و لعن گرفت و از هيچ دشنامي در مذمت آن فروگذار نکرد.

 

پيشخدمت موقع شناس که درسش را روان بود بدون آنکه ماجراي چند روز قبل را به روي خود بياورد با نادرشاه همصدا شد و هر چه از ضرر و زيان بعضي از گياهان و نباتات در حافظه داشت همه را بي دريغ نثار بادنجان کرد و گفت:

اصولاً بادنجان با ساير گياهان خوراکي قابل مقايسه نيست زيرا به همان اندازه که مثلاً کدو از جهت تغذيه و تقويت مفيد و سودمند است خوراک بادنجان به حال معده و امعا و احشا بدن مضر و زيان بخش مي باشد! بادنجان نفاخ است بله قربان! بادنجان باد دارد بله قربان!

 

نادرشاه که با گوشه ي چشمش ناظر ادا و اطوار مضحک پيشخدمت و بيانات پر طمطراق او در مذمت بادنجان بود سر بلند کرد و گفت:

 بادنجان

مرتکه ي احمق، بگو ببينم اگر بادنجان تا اين اندازه زيان آور است پس چرا روز قبل آن همه تعريف و تمجيد کردي و از نظر مغذي و مقوي بودن، آن را آب حيات خواندي؟ اينکه گفته اند دروغگو را حافظه نيست بيهوده نگفته اند.

 

پيشخدمت بدون تأمل جواب داد:

قربان، من نوکر بادنجان نيستم من نوکر قبله ي عالم هستم. هرچه را که قبله ي عالم بپسندد مورد پسند من است. پريروز اگر طرفدار بادنجان بودم از آن جهت بود که قبله ي عالم را از آن خوش آمده بود. امروز به پيروي از عقيده و سليقه ي سلطان وظيفه دارم که دشمن آن باشم!

ريشه ضرب المثل هاي فارسي

[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 10:11 قبل از ظهر ] [ افق ]
 

 

 

محمود درویش در سال 1941 میلادى در روستاى بروة- نزدیک شهر عکا- به دنیا آمد. در خانواده اى فقیر و پرجمعیت و با هشت فرزند. کودکى اش سرشار از خاطره هاى مرارت بار است؛ فرار از روستاى پدرى به لبنان و بازگشت به زادگاه، مهم ترین خاطره سال هاى کودکى است که دامنه تأثیر آن به تمام سال هاى زندگى و تمام سطرهاى شعر درویش کشیده مى شود. او در زندگى نامه خود خاطره آن شب شگفت را چنین روایت مى کند: شش سالگى ام را به یاد مى آورم. در روستایى کوچک و آرام به سر مى بردیم. روستاى بروة، برتپه اى سبز که رو به رویش دشت عکا گسترده بود. من پسر خانواده اى از طبقه متوسط بودم که از راه کشاورزى روزگار مى گذراند.

همین که هفت سالگى از راه رسید، بازى هاى کودکانه متوقف شد و من به یاد دارم که چگونه چنین شد؟ تمام ماجرا را به یاد دارم. شبى از شب هاى تابستان که اهالى روستا عادت داشتند بر بام خانه ها بخوابند، مادرم ناگهان مرا از خواب بیدار کرد. خودم را همراه صدها روستایى دیدم که در جنگل مى دوم، گلوله از بالاى سرمان مى گذشت و من از ماجرا هیچ سر در نیاورده بودم. پس از یک شب سرگردانى و گریز، با یکى از خویشانم- که در همه سو پراکنده و گم گشته بودند- به روستایى ناشناس رسیدم که کودکانى دیگر داشت. ساده دلانه پرسیدم؛ من کجایم؟ و براى نخستین بار کلمه لبنان را شنیدم!


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 ] [ 10:5 قبل از ظهر ] [ افق ]

 

 

مهدي اخوان ثالث ( م - اميد ) ، فرزند علي ، در سال 1307 هجري شمسي در شهر مشهد قدم به عرصه ي هستي نهاد. وي تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در زادگاه خود به پايان رسانيد و فارغ التحصيل هنرستان صنعتي شد. اخوان از سال 1323 كار شاعري را شروع كرد و به سرودن شعر پرداخت و بر اثر تشويق و راهنمايي هاي استاد مدرسه اش پرويز كاويان شوق و اشتياق بيشتري به شعر پيدا كرد. اميد تا بيست سالگي در زادگاه خود به سر برد و در سال 1323 به تهران عزيمت كرد و در اين شهر رحل اقامت افكند و به شغل آموزگاري پرداخت. اخوان چند ماهي نيز به دليل فعاليت سياسي عليه دستگاه حكومت پهلوي به زندان افتاد. او در دوران حيات خود ، فعاليت گسترده اي با مطبوعات ، راديو و تلويزيون داشته و در سال هاي آخر عمر خود به عنوان استاد زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه هاي تهران ، تربيت معلم و شهيد بهشتي به تدريس اشتغال داشته است. اخوان ثالث در سرودن شعر به سبك كلاسيك و نو ، طبع آزمايي كرد و آثاري چند از خود به يادگار نهاد. او سرانجام در روز يكشنبه 4 شهريور سال 1369 در تهران بدرود حيات گفت.
 والدين و انساب : نام پدرش علي و نام مادرش مريم بود.

[ یکشنبه 11 اردیبهشت1390 ] [ 11:23 قبل از ظهر ] [ افق ]

غمي غمناك  / سهراب سپهری

 

شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

 

سايه اي ازسر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاركي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر،سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين ا ست كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

 

[ سه شنبه 23 فروردین1390 ] [ 10:21 قبل از ظهر ] [ افق ]
 
 

زندگی به آهستگی شکل می گیرد

به آهستگی اوج می گیرد و به آهستگی سقوط می کند

برای تولد باید صبور بود

بعد از تولد مرگی خواهد بود

بین این دو ناخواسته، خواسته ها بسیار است

لرزیدن دل به یکباره

وجود دودلی با هر لرزشی در دل

با نگاهی لبخنددار، دیگر از خواب شبانگاهی خبری نیست

باید به زمان تازیانه زد و جاخالی داد

امکان تصمیم گیری سخت است

باید مواظب سیلی خوردن از زمان بود

چه باید کرد؟

چاره ای جز عقب نشینی نیست

چشم ها دیگر رنگ سبز و قرمز را درک نمی کنند

ذهن دیگر یاری نمی کند

شاید باید منتظر تکرار زندگی بود

چشم ها در انتظار تکرار لبخندی دیگر

فکر هنوز نقش همان لبخند را نقاشی می کند

چه خواسته های احقانه ای!

از کجا باید فهمید، کدام خواسته خوشامدگوی رسوایی

و کدام خواسته خوشامدگوی عزت و عظمت است

برای خطر کردن باید فکر کرد

نمی شود بی گدار به آب زد

باید کلمات و واژه ها را مزه مزه کرد

اما زمان چهار نعل می تازد

نعره کنان به دنبال قربانی گرفتن است

صدای گریه قربانیان گوش فلک را کر کرده

اما دریغا از این گوش ها

انگار از اول خلقت کره بوده اند.

 

[ یکشنبه 21 فروردین1390 ] [ 11:20 قبل از ظهر ] [ افق ]

خیلی وقت است میخواهم از نبودن و رفتن بنویسم اما انگار پای بست این سرزمین ویران درونم شده ام.سرگذشت آدمی را میمانم که با تمام دنیا مبازه میکند اما محبتش را نثار تمامی آدمیان اطرافش میکند اما بی مهری میبیند.از زندگی و روزگار گله مند و خسته نیستم با تمام وجودم برای خانواده ام زندگی میکنم. اما گاهی نا امیدی با تمام نیرویش به من نزدیک میشود،و من در کمال ناباوری شکست خورده میپندارم خویش را.من همان کودکم.

[ یکشنبه 21 فروردین1390 ] [ 11:16 قبل از ظهر ] [ افق ]
 

به دنبال خدا نگرد...

خدا در بیا بانهای خالی از انسان نیست ...

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ...

خدا در مسیری است که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....

خدا آنجا نیست ...

به دنبالش نگرد.

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.

در قلبی است که برای تو می تپد ...

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...

خدا آنجاست ...

خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست ، در جمع عزیز ترین هایت است ...

خدا در دستی است که به یاری می گیری ...

در قلبی است که شاد می کنی ...

در لبخندی است که به لب می نشانی ...

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ...

لا به لای کتاب های کهنه نیست...

این قدر نگرد.

گشتنت زمانی است که هدر می دهی ...

زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد.

[ سه شنبه 16 فروردین1390 ] [ 10:10 قبل از ظهر ] [ افق ]
 
شقاوت آدمی در پرتو بی ایمانی اوست ،تلاش برای گام بر داشتن در مسیر اسلام آرزوی من است تا بلکه انسانها به احساسی که به من دست داده برسند.سعی می کنم در عمل در راه خدا قدم بر دارم تا حرف.
در یک کلمه برای پروردگارم میمیرم.

یا رب ، شب و روزم را با خلقت سپرى كردم و جز بر حیرتم نیافزودند.

یا رب ، شب و روزم را بر سعى و تلاش و هم و غم هایى سپرى كردم كه نه نفعى بلكه ضررها برایم به ارمغان آوردند.

دلم سنگین شد از غم هاى دنیایى و راه نجاتم تویى.

یا رب ، غمى كه امروز بر دلم سنگین شده شدیدتر و سنگین تر است.

یارب ، اى كه نامه ام را قبل از نگارش خوانده اى !

اگر امروز یا این لحظه ، آخرین لحظه ى من در این دنیاى فانى باشد ...

و ملك الموت مأموریت گرفتن روح این گنه كار را در یك لحظه به پایان برساند ...

و جسد مرا بدون حركتى ترك كرده و روح مرا به سوى تو كه مالكش بودى و هستى ، برگرداند ...

و دوستان و یاران نا امیدانه مرا به آعوش خاك سپرده ...

و مادرم در غمم سر به قضاى تو تسلیم فرو آورده ...

و من تنهاى تنها در دل خاك منتظر رحمت تو خواهم نشست ...

زیرا راهى جز كوبیدن در رحمتت نخواهم یافت...

اى كاش دیر نشده باشد و در رحمتت برایم باز گردانى ...

لا إله إلا أنت سبحانك إنی كنت من الظالمین
[ سه شنبه 16 فروردین1390 ] [ 9:53 قبل از ظهر ] [ افق ]

سروده ای تازه از" قیصر امین پور"
با یاد "زنده یاد سید حسن حسینی"

سنگ ناله می‌کند،رود رود بی قرا ر
کوه گریه می‌کند، آبشار آبشار
آه سرد می کشد، باد باد داغدار
خاک می‌زند به سر، آسمان سوگوار
سرو از کمر خمید، لاله واژگون دمید
برگ و بار باغ ریخت، سبز سبز در بهار
ذره ذره آب شد، التهاب آفتاب
غرق پیچ وتاب شد، جست‌وجوی جویبار

بر لبش ترانه آب، از گدازه‌های درد
در دلش غمی مذاب، صخره صخره کوه‌وا ر
از سلاله سحا ب، از تبار آ فتا ب
آتش زبان او، ذوالفقار آبدا ر
باورم نمی‌شود که کسی شنیده است
زیر خاک گم شوند، قله‌های ا ستوا ر
بی‌تو گر دمی‌زنم، هردمی هزار غم
روی شانه دلم، هر غمی هزار بار
هرچه شعر گل کنم، گوشه جمال تو!
هرچه نثر بشکفم، پیش پای تو نثار!
[ سه شنبه 16 فروردین1390 ] [ 9:41 قبل از ظهر ] [ افق ]
روانشناسی رنگها چاپ ارسال به دوست
11 بهمن 1389 ساعت 03:12

تاثیرات رنگ‌ها از نظر روان‌شناسی
با وجودی که اثر رنگ‌ها تا حدودی ذهنی است و در مورد اشخاص مختلف فرق می‌کند امّا برخی از تاثیرات رنگ‌ها دارای معنی یگانه‌ای در سراسر جهان هستند. رنگ‌هایی که در طیف رنگ‌ها در ناحیه قرمز قرار دارند به عنوان رنگ‌های گرم شناخته می‌شوند که این دامنه‌اش از احساسات گرم و صمیمانه تا احساس خشم و عصبانیت متغیر است


ادامه مطلب
[ سه شنبه 17 اسفند1389 ] [ 10:59 قبل از ظهر ] [ افق ]
 

چهار سخنی که زاهد را تکان داد   ارسال به دوست

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت : تو که ..


ادامه مطلب
[ سه شنبه 17 اسفند1389 ] [ 10:54 قبل از ظهر ] [ افق ]
 

علی شریعتی

علی شریعتی با نام اصلی علی مزینانی (۳ آذر ۱۳۱۲ در روستای کاهک، خراسان - ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در لندن) نویسنده، جامعه‌شناس، تاریخ‌شناس[۱] و پژوهشگر دینی اهل ایران است. وی در نزد هواداران به معلم شهید دکتر شریعتی معروف است. شریعتی، محمدرضا حکیمی را به عنوان وصی خود جهت هرگونه دخل و تصرف در آثارش انتخاب کرده است.[۲]

پیوند به بیرون

تولد و تحصیلات اولیه

علی شریعتی در سوم آذر سال ۱۳۱۲ در روستای کوچک و کویری کاهک در کویر مزینان در نزدیکی سبزوار زاده شد. پدرش محمد تقی شریعتی، موسس کانون نشر حقایق اسلام و مادرش زهرا امینی، زنی روستایی متواضع و حساس بود. پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا و مشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده ملاهادی سبزواری محسوب می‌شد.[۳] [۴] شریعتی تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان ابن یمین در مشهد در سال ۱۳۱۹ آغاز کرد و به دنبال آن در سال ۱۳۲۵ وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد. او پس از اتمام سیکل اول دبیرستان در سن شانزده سالگی؛ با هدف ادامه تحصیل وارد دانشسرای مقدماتی شد. [۵]

 تحصیلات دانشگاهی

در جریان وقایع ۳۰ تیر سال ۱۳۳۱ اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حکومتی بود. در تاریخ ۲۴ تیر سال ۱۳۳۷ با پوران شریعت‌رضوی همکلاسیش ازدواج کرد. [۶]

شریعتی تحصیلات دانشگاهی خود را در مشهد گذراند و تحصیلات عالی خود را در مقطع دکتری در سال ۱۳۴۱ در فرانسه و در رشته ادبیات ادامه داد. در سال ۱۳۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حکم دستگیری از سوی ساواک بود و متعلق به ۲ سال پیش یعنی در هنگام خروج از ایران که به همان دلیل معلق مانده بود و در عین حال لازم‌الاجرا بود. بعد از بازداشت به زندان قزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت.[۶]

 فعالیت‌های سیاسی-انتقادی

او تحت تاثیر سنتهای خانواده‌اش، بویژه افکار نوگرایانه پدرش محمدتقی شریعتی، قرار گرفت. پدربزرگش آخوند حکیم و عموی پدرش عادل نیشابوری از دانشمندان فقه، فلسفه و ادب به‌شمار می‌آمدند. پدرش «کانون نشر حقایق اسلامی» مشهد را بنیان نهاد و از مبتکرین و آغازگران جنبش نوین اسلامی به‌حساب می‌آید.

شریعتی از پیرامون به مرکز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملی به رهبری سید محمود طالقانی مهندس مهدی بازرگان و یدالله سحابی پیوست. علی شریعتی یکی از سخنگویان و فعالان آتشین این نهضت علیه سلطه و استثمار غرب در ایران بود. فعالیتهای بیدارگرانه‌اش باعث دستگیری او در سال ۱۳۳۶ و انتقال فوری‌اش به زندان قزل‌قلعه در تهران به مدت هشت ماه شد.

پس از قبول شدن در بورس تحصیلی، علی شریعتی برای مدتی دست از فعالیتهای سیاسی کشید و برای ادامه تحصیلات عالیه به فرانسه رفت. او از این دوران برای مطالعه جدی و نیز فعالیت علنی سیاسی در راه احقاق حقوق بشر و آزادی دموکراتیک در ایران، بهره‌برداری خوبی کرد. وی اندکی پس از رسیدن به پاریس به گروه فعالان ایرانی نظیر ابراهیم یزدی، ابوالحسن بنی‌صدر، صادق قطب‌زاده و مصطفی چمران پیوست و در سال ۱۳۳۸ سازمانی بنام «نهضت آزادی ایران» (بخش خارج از کشور) بنیان گذاشته شد. حدود دو سال بعد شریعتی دو جبهه تحت نامهای جبهه ملی ایران در آمریکا و جبهه ملی ایران در اروپا را تأسیس کرد. در جریان کنگره جبهه ملی در ویس‌بادن (جمهوری آلمان فدرال) در اوت ۱۹۶۲، شریعتی با توجه به قدرت فکری و قلمی‌اش، بعنوان سردبیر روزنامه فارسی‌زبان جدیدالانتشار ایرانی در اروپا یعنی «ایران آزاد» انتخاب شد. اولین شماره این نشریه در ۱۵ نوامبر ۱۹۶۲ منتشر گردید. این نشریه دیدگاه‌های روشنفکران ایرانی خارج و نیز واقعیتهای مبارزات مردم ایران را منعکس می‌کرد.

 تقابل شریعتی و روحانیت

شریعتی بارها تاکید کرد که در اسلام بجای روحانی عالم دینی وجود دارد:«من، روحانیت را با علمای اسلامی یکی نمی‌گیرم، بلکه متضاد می‌بینم. در اسلام، ما دستگاهی، طبقه‌ای یا تیپی به نام روحانیت نداریم. این اصطلاح خیلی تازه‌است و مصداق آن هم نوظهور. در اسلام ما عالم داریم در برابر غیر عالم نه روحانی در برابر جسمانی...آقا روحانی است. یعنی مصرفش چیست؟ متفکر اسلامی است؟ نه. عالم اسلامی است؟ نه. سخنران اسلامی است؟ نه. نویسنده یا مترجم اسلامی است؟ نه. پس چیست؟ ایشان یکپارچه نور است، مقدس است. شخصیت دینی است. آبروی دین است»

مهندس بازرگان درباره ریشه‌های اختلاف شریعتی و روحانیت می‌نویسد:«روحانیت در همه ادیان و ادوار به دو دلیل با امثال دکتر شریعتی‌ها ناسازگاری دارد. یکی اینکه تجدد و نوآوری را منافی با اصالت و استحکام دین دانسته، می‌ترسند در مبانی و معتقدات مردم که تا حدود زیادی بر تشریفات و تحجر و سنت‌ها و افکار کهن تکیه دارد، تزلزل حاصل شود و دلیل مهمترشان این است که اصلا نمی‌خواهند هیچ فردی که خارج از صنف و کسوت مقدس است وارد قلمروی واسطگی بین خدا و خلق خدا شود.»

این رویه شریعتی منجر به موضعگیری روحانیون بر علیه او شد. مرتضی انصاری قمی خواستار حبس و اعدام شریعتی شد. او به دولت، مردم و روحانیون هشدار داد: «در یک قرن اخیر، اسلام و تشیع هیچگاه دشمنی خطرناکتر و گستاخ‌تر از علی شریعتی به خود ندیده‌است.» ناصر مکارم شیرازی با چاپ مقاله‌ای در مجله مکتب اسلام و با عنوان «آیا شورا مبنای حکومت اسلامی است؟» نظر شریعتی را نادرست دانسته و استدلال کرده بود که شیعه به انتخاب خلیفه بر اساس رای شور معتقد نیست و خلیفه را منتخب خدا و پیامبر می‌داند. تعدادی از طلاب قم نزد شهاب‌الدین نجفی مرعشی و شریعتمداری مراجعه و اظهار داشته‌اند که دکتر علی شریعتی در یکی از سخنرانی‌هایش در حسینیه ارشاد منکر امام زمان شده و گفته‌است دعای ندبه سند معتبر ندارد و مرعشی گفت من دکتر شریعتی را نمی‌شناسم ولی اگر او چنین حرفی گفته باشد کافر است.

لازم به تذکر است که طرز فکر و برداشت آیت‌الله حاج میرزا خلیل کمره‌ای نسبت به شریعتی با بسیاری از علمای هم عصر وی متفاوت بود. وی در کتاب خود بنام فتاوی صحابی کبیر سلمان فارسی، کتاب «سلمان پاک» اثر مستشرق فرانسوی پروفسور لویی ماسینیون، ترجمه دکتر علی شریعتی را نقد نمود. در سال ۱۳۵۱، میرزا خلیل کمره‌ای نسخه‌ای از کتاب فتاوی صحابی کبیر سلمان فارسی را توسط فرزندش امیرحسین برای شریعتی ارسال داشت و ضمن تشکر از تحقیقات علمی شریعتی درباره تاریخ ادیان و اسلام، از او خواست که به ۱۹ نکته علمی در ترجمه کتاب سلمان پاک مراجعه و آنها را مورد بازنگری و تحقیق بیشتر قرار دهد.

با انتشار این فتاوی رسمی، حسینیه ارشاد در آبان ۱۳۵۱ تعطیل گردید. پس از تعطیلی ارشاد، فتاوی مذهبی علیه ارشاد و شریعتی به شدت گسترش یافت. شریعتی نهایتا به‌دلیل دستگیری پدرش، در تیرماه ۱۳۵۲ خود را تسلیم كرد و زندانی شد. پس از دستگیری وی محمد بهشتی، سید هادی خامنه‌ای و چند نفر از طلاب قم در منزل مرتضی مطهری حضور داشتند که مطهری ضمن انتقاد از شریعتی گفت صرفنظر از افكار نادرست وی و غرور و اشتباهاتش، ضربه جبران ناپذیری بر هماهنگی روحانیت و طبقه تحصیلكرده زد و آنها را نسبت بهم سخت بدبین نمود و احساسات جمعی از جوانان خام را علیه روحانیون برانگیخت. ابوالحسن قزوینی در پاسخ به استفتایی نوشت:«هرچند مدتی است كسالت دارم و قادر بر مطالعه نیستم، ولی نظر به مطالعه اجمالی، كتب مذكور مطابق با مذهب تشیع نمی‌باشد و انكار خاتمیت و انكار ضروری دین اسلام است.» علامه سید محمدحسین طباطبایی در پاسخ به استفتایی نوشت:«اینجانب نوشته‌های دکتر شریعتی را هرگز تصدیق نکرده، نوع مطالب ایشان اشتباه و طبق مدارک دینی‌اسلامی غیرقابل قبول است.» سید کاظم مرعشی هم در پاسخ به استفتایی دیگر خرید و فروش کتب شریعتی را حرام دانست. همچنین سید علی اصفهانی اعلام کرد:«نوشتجات نامبرده مشتمل بر اباطیل گوناگون است»

صدور فتواها علیه شریعتی تا پس از مرگ وی ادامه داشت و در این زمان آیات عظام خویی، مرعشی نجفی، شاهرودی، عبدالله شیرازی، مالك حسینی، علی نمازی و... فتاوی مشابهی علیه شریعتی صادر كردند. در این زمان تلاشهایی هم شد كه فتوایی له یا علیه شریعتی از خمینی صادر شود لیكن وی در این‌باره همواره سكوت كرد. محمد یزدی در خاطرات خود از جلسه مدرسین قم پیش از انقلاب برای تصمیم‌گیری درباره شریعتی می‌نویسد: «جلسه مزبور در منزل نوری همدانی تشکیل شده بود و بحث به مرز کفر و ایمان رسیده بود. پس از شور و مشورت، آقایان به این نتیجه رسیدند که اعلام کفر در مورد شریعتی بازتاب خوبی ندارد و در کل به مصلحت اسلام و مسلمین نیست...آقای مصباح یزدی در آن ماجرا قائل به دیدگاه خاصی بودند و بقیه اعضای جامعه در برابر ایشان قرار داشتند.» به این ترتیب بخشی از روحانیون نزدیک به خمینی نیز که بعدها وارد حکومت جمهوری اسلامی شدند، تنها به دلیل مصلحت از اعلام کفر شریعتی خودداری کرده بودند. مرتضی مطهری در نامه‌ای در آستانه انقلاب اسلامی به روح الله خمینی می‌نویسد:[۷]

« كوچك‌ترین گناه این مرد بدنام كردن روحانیت است. او همكاری روحانیت با دستگاه‌های ظلم و جور علیه توده مردم را به صورت یك اصل كلی اجتماعی درآورد و مدعی شد كه ملك و مالك و ملا و به تعبیر دیگر تیغ و طلا و تسبیح همیشه در كنار هم بوده و یك مقصد داشته‌اند.
زندگی مخفیانه

شریعتی از آبان ماه ۱۳۵۱ تا تیر ماه ۱۳۵۲ به زندگی مخفی خود روی آورد. ساواک به دنبال او بود و از تعطیلی حسینیه ارشاد به بعد، متن سخنرانی‌های شریعتی با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه ۱۳۵۲، علی شریعتی در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه کرد و دو روز بعد به شهربانی مراجعه کرد و خودش را معرفی کرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت.[۶]


 مهاجرت از ایران

 

وی در ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در حالیکه سه هفته از سفرش به انگلستان می‌گذشت، در ساوت همپتون درگذشت. دليل رسمی مرگ وی حمله قلبی اعلام شد(هرچند مرگ وي به دليل نداشتن سابقه‌ي بيماري قلبي مشكوك بود).[۸] شریعتی وصیت کرده بود که وی را در حسینیهٔ ارشاد دفن کنند، ولی در قبرستانی کنار آرامگاه زینب کبری، در شهر دمشق نگهداری می‌شود و خانواده اش هزینه نگهداری جسد وی را متقبل شدند.

 

جنگل انسانی

 جنگل ؛سبز و زیبا ،بی نظم و نظام ،بی رحم و خشن ...

شیر و آهو،روباه و برّه ،گرگ و میش ... زوج های جدا ناشدنی در راستای راز بقا ... چرخۀ حیاتشان در گردش ،بی تأمل و مکث ...

خور و خواب و خشم و شهوت

  وجودشان سراسربرای بهره مندی از لذت ها است ،خوراک امروز این ،خود یکجا خوراک فردای آن و خوراکی و شهوت دو خواهش دیرین شان ،نه عقل و شعور مایه سرافرازی است نه قدرت جسمانی مصداق پایداری و نه زیبایی ملاک برتری خواهی ،فقط و فقط زور و جبر ،حاکم بلا منازع شان است .

تفکر نمی شناسند ،لحظه ای درنگ و ایستایی نابودی جنگل را در پی دارد ...

 شغب است و جهل و ظلمت

 اجتماعی از گونه ای به یک حمله درنده ای ،تار و مار و از هم گسسته می شوند ...

درنده ؛هم محتاج و هم ناظم جمعیت گیاهخوران رام جنگل است که اگر نبود ، ازدیاد اجتماع گونه های اهلی ،خود موجب نابودی جنگل – سبزی و زیبایی – می شد !

تکه ای درنده ای ،تکه هایی لاشخوران ،تکه هایی موذیان و تکه های استخوانی هم افزاینده خاک ...

نبود یکی ،ازدیاد دیگری ،ازدیاد دیگری موجب نابودی گونه ای ،نابودی گونه ها انقراض و نیستی !

می گردند و می گردد ...

خورشید با نور ،باران با نزول ،خاک با پرورش و دانه با رویش ،گیاه می شود و درخت ،درخت ها هم جنگل ،موجودات نیز روزی خور و دیگرخوار ،شب به روز ،روز به شب !

بچرخ تا بچرخند ...

تصویر مادیانی که کرّه اش خوراک درندگان شده و بی صدا می بیند و می گرید و نیست محکمه ای تا دادش  را بستاند ،تنها در عالم آدمیت با معنا است !

ظلم رفته بر مظلوم بی پناه ،همیشه ظالم را گستاخ می کند و مظلوم را کینه جو !

بغض و فزع ،گونه به گونه و رده به رده به ارث می رود و کرّه و برّه همیشه می ترسند از مرگ ،از نابودی ،از نفله شدن و هر تکه راحت الحلقوم درنده خویی !

غافل از اینکه خود ،ظالم و نابودگر سبزیند و علف و سبزه مظلوم نشخوارشان !

می چرخد و می چرخند ...

مثله شدن آهویی بازیگوش و زیبا ،سوال به کدامین گناه را می آفریند ،گناه نکرده ولی تقاص ستانده ،نقد و بی کم و کاست !

نه محکمه ای برای درنده متصور است و نه عقوبت و جزایی !

آموخته بخورد ... تا بماند !

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت ....

 

جنگل انسانی نیز می خورد ... اما متمایز ؛با محکمه ،با تقاص گیری ،با گناه تراشی و با ظالم آفرینی در جهت مظلوم کشی ...

آنان - کرّه مادیان و برّه آهوان – از خود مرگ می ترسیدند بر خلاف اینان - ... – که تنها از حجم سرد مرگ می هراسند و از ظاهر و نمای تباه و به پوچی منجر شده اش !

چرا که مرگ غایت و معنای جنگل

                                       و رسم بقا است ...

اما هر قدم بی نشان و هرنَفسِ بی نَفَس فرو خواهد کشیدشان !

چرا که ریشه های ظلم بی بقا است ...

بمیر تا برویند ،جاری شو تا بیایند

رفتن نه به نیستی و نابودی ،به عقیده و عمل ،به فهمیدن ،

                                                                به خواستن 

                                                                            و به ستاندن

 

مرگ زایشگر ،مرگ رهنما ،مرگ روشنگر

                                         و نوزایی عاشورایی همین است ؛

 

                                             بمیر ... تا برویند      

                                        

                             وگرنه می خورند ... تا بمانند !؟

 

[ شنبه 30 بهمن1389 ] [ 1:2 بعد از ظهر ] [ افق ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پروردگارم ... تو همانی که در سختی ها به تو تکیه می کم و رو به درگاهت می آورم... تو همانی که آن زمان که بسیار نیازمند راهنمایی بودم مرا به بنده ای از بندگان صالحت هدایت کردی تا در محضرش یاد تو همراهم باشد ... خدایا ... خدایا ... خدایا ... تو شنوایی و بینا ... تو یی که بر ظلم ظالمان آگاهی و آنان را رسوا می کنی ... می دانم که صبر تو نیز زیاد است و ما بندگان کم طاقت ... خدایا ... تو خود در این روزگار بندگان شجاع و صالحت را که جماعت ظلما نصایحشان را نیز دیگر تاب نمی آورند برای ما حفظ کن ... خدایا .. مسجد از آن توست . دین از آن توست ... این سرزمین هم از آن توست ... تو خود از مسجد و دین و سرزمینت نگهداری کن و در این بازار مکاره بندگان صالحت را برای ما حفظ نما ...

در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند


امکانات وب
<

آمار سایت

!-- End of Yasgig.ir dictionary code -->